با تو مادر شدم ..پسرم






















با تو مادر شدم ..پسرم

عاقبت دریک شب ازشبهای دور؛کودک من پابه دنیامینهد؛آن زمان برمن خدای مهربان؛نام شورانگیز مادر مینهد

 

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 18 تير 1394ساعت 16:19 توسط مامان مرضیه |

سلام..هزاران سلام به پسرم و دوستان وبلاگی ام...پسرم ازت عذر میخوام که اینقدر دیر اومدم وبلاگت رو نوشتم.آخه اونقدر شلوغ شدی که اجازه نمیدی من بیام برات وبلاگ بنویسم.تا گوشی رو میگیرم دستم میای از دستم میگیری.الانم ۱۵ شهریوره و تو خوابی و ساعت ۱۶:۳۴ هست...خوب زود بریم سر اتفاقات البته با عکس...

پسرم شرمنده ام واسه 15 ماهگیت نشد چیزی درست کنم واسه همین  اینا رو تو اینترنت ساختم

اعداد و علامت متحرک !!!!!!!!!!!!!! 1 اعداد و علامت متحرک !!!!!!!!!!!!!! 1ماهگیت مبارک ..ابنم گل  از طرف من...ببخش دیگهني ني شكلك

 

بقیه ی عکسها در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 15 شهريور 1394ساعت 16:23 توسط مامان مرضیه| |

 

سلام...گل پسرم .عزیزم..فدای تو بشوم..عزیزم شما از اردیبهشت ماه هی از وسایل میگرفتی و بلند میشوی و تا چند متر میومدی..اما بعدش اونقدر خوردی زمین که دیگه ترسیدی و اصلا راه نرفتی فقط یا از وسایل میگرفتی راه میرفتی و یا از دستمون ..منم خیلی ناراحت بودم دوست داشتم زود راه بری عزیزم تا اینکه 1394/04/04 خودت دستتو ول کردی و راه رفتی البته با تمرینهای من..و اون روز    نصاب کولر اومده بود داشت کولر نصب میکرد و تو اون شلوغی یهو راه رفتی و اینم عکس همون روز پیش نصابها راه رفتنت

 

 

 

و پس از اون خیلی خوب راه رفتی و هر روز پیشرفت کردی..منم نذر کردم که اگه راه رفتنت کامل بشه روز تولد تمام حسن مجتبی ع برات جشن قدم بگیرم و افطاری به خونواده ام بدم.

و چون نذرم قبول شد جشن گرفتیم.و بالاخره شما توی 1394/04/11 که دقیقا روز جشن و میلاد امام حسن بود خودت از زمین بلند شدی و کامل راه رفتی ...خدا رو شکر که دقیقا همون روز راه رفتنت کامل کامل شد...فدای تو بشم من...عزیزم با تمام وجود و با تمام عشق برات جشن گرفتم.کل تزئینات رو برات خودم طراحی و چاپ کردم.عکسهات رو هم خودم تو خونه گرفتم..فدات بشم..

بووووووس

اینم عکسهاش

 

 

 

 

 

بقیه عکسهای جشن قدم در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 18 تير 1394ساعت 14:11 توسط مامان مرضیه| |

سلام سلام صدتا سلام به شیر مرد من..به پسرم ..کل وجودم.همه ی زندگیم...فدای اون تار موت بشم..عشق مامان...

عاشق این عکسم تو یه شب رمضون تو پارک رو به روی خونمو ن گرفتیم...

من و پسرم

 

نفسم....نمیدونم چی بگم تا قطره ای از حرارت عشق مادریمو که مثل اقیانوسه بیان کنه...

فدای تو بشم..

از عکسهای تولدت دوتا چیز یادم رفته بود بزارم یکی عکس فرش اتاقت که باباجون خریده بود و دیگری عکس کارت دعوت تولدت...اینم عکسهاش

 

 

خوب پسرم بعد از گذر از تولدت روز چهارشنبه 6 خرداد واکسن یکسالگی ات را به همراه بابا حسن و دایی حسن مهدی زدیم و شما کمی گریه کردی.اما خدا رو شکر راحت بود واکسنت .البته بعد از یک هفته کمی جوش و تب داشتی اما جزئی بود...

خوب پسرم 13 ماهگی ات مبارک عشقم....اینم عکسهات و کارهای مامان....

 

 

 

خوب بریم سر اتفاقات این ماه..مهمترینش اینکه رفتیم تهران واسه اینکه میخواستیم دست بابا رو ببریم دکتر با دوست بابا آقا احمد اینا رفتیم.اونا هم دونا پسر به اسم آیدین و آرمین دارن...و بعد اونجا رفتیم خونه ی فامیل آقا احمد شب موندیم.صبح بلند شدیم بریم دکتر که دیدیم شیشه ی ماشینمونو شوستن و کل لباسهامون و کمی مدارک رو بردن که به ملیس گذارش دادیم اما بابایی زرنگی کرد و چند تا الاف سر کوچه رو صدا زد و بهشون پول داد اونا هم پیدا کردن فقط مدارک رو پیدا کردن ولی لباسها و کمی پول رفت هوا..

خوب بگذریم از تهران رفتیم قم...اما شب دیر وقت رسیدیم فقط یکبار رفتیم زیارت و صبح زودم حرکت کردیم به سمت همدان.حرم خلوت بود و منم کلی زیارت کردم.شبم تو پارک خوابیدیم.

صبح رفتیم ملایر و پارک جنگلی اونجا و و شهر زیبایی بود و اونجا ناهار خوردیم.

و بعد به سمت همدان رفتیم و نزدیکهای عصر رسیدیم غار علیصدر و غار واقعا عالی بود وکلی پیاده روی تو غار و قایق گردی واقعا محشر بود.تو هم کلی ذوق کروی و هی میخواستی خودتو پرت کنی تو آب و شب اونجا اتاق گرفتیم و  موندیم .

فردا صبح رفتیم گنجنامه تو همدان سوار سورتمه شدیم کمی گشتیم.شما با بابایی سوار ماشین شدی و کلی حال کردی..

و بعد رفتیم کرمانشاه که نرسیده به کرمانشاه رفتیم به بیستون..وای خیلی عالی و رمانتیک بود..

و شما هم که نمیدونم چی شده بود تو کل مسافرت همش بغلم بودی و به هیچکس نمیرفتی و هی میخواستی بغلم باشی...

حتی عاشق بابایی هستی اما بغل اونم نمیرفتی..خلاصه بعد از اون رفتیم و نزدیکهای شب رسیدیم به 

طاق بستان ورمانشاه و کمی اونجا هم گشتیم و بعد شب خودمون رو رسوندیم سنندج و شب تو پارک خوابیدیم که یخ زدیم البته شما رو جاتو اونقدر گرم کرده بودم که عرق کردی.و صبحش رفتیم پارک  جنگلی ..... و بعدش رفتیم به سمت سقز و کمی از اونجا خرید و سپس به سمت تبریز...

شب رسیدیم خونمون...

چند ساعتی تو راهها منم به بابایی کمک میکردم تو رانندگی البته وقتی شما خواب بودی.

اتفاقات دیگر این ناه اینکه فوق العاده شلوغ شدی...خیلی شلوغ ..خیلی دوست داری به همه چی دست بزنی و اگه بخواییم جلوتو بگیریم جیغ میکشی و خودتو به اینور اونور میکوبی...

دایره ی لغاتتم: بابا.مامان.مرضیه.دایی جون.دردر.آب.توپ.پیش میشی..الله و اکبر بههمرا سجده کردن و یا با دست مشت کرده شعار میدی....

بوفی..آوازهایی که واست بخونم رو تقلید میکنی ...گه که فارسیش میشه بیا...گدی که فارسیش میشه رفت..

منده که فارسیش میشه منم..

خوب پسرم قربونت بشم من و بابایی عاشقتیم.عکسهات تو ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 3 تير 1394ساعت 13:42 توسط مامان مرضیه| |

با سلام.علی پسرم تو جشنواره شرکت کرده لطفا بهش رای بدین..

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد 1394ساعت 5:57 توسط مامان مرضیه| |

تولد تولد تولدت مبارک....

پسرم یک ساله شد......هوووووورااااااا

عزیزم ..علی جان چند ماه بود واسه تولدت تدارک میدیدم بالاخره به خوبی برگزار شد...یک خرداد سالروز زمینی شدنت مبارک...

عشق مامان فدات بشم...دوباره تولدت رو از طرف خودم و بابایی بهت تبریک میگم...

بوووووووووووووووووس

تولدت همزمان شده بود با میلاد امام حسین ع..3 شعبان روز جمعه

تو وبلاگت اینا رو نوشته بود پسرم

40نفر مهمون خانم واسه تولد بود و بعد بعضی از مهمونا با همسر و نی نی هاشون واسه شام موندن ..

شام هم تو رستوران پردیس واقع در کوی فیروز بود...

واسه شام هم 42 نفر بودیم..فدات شم کلی بابایی زحمت کشیده بود..کلی عکس و البوم ژورمالی واست در آوردیم..مامان سارا واست لباس مینیونی بافته بود..تم تولدت مینیون بود.کل طراحی و تزیینات رو خودم کردم...کیک تولدتم قنادی پاک تو ولیعصر درست کرده بود..خلاصه یکساله شدی و واسه خودت مردی شدی...مبارکه.باورم نمیشه که یکسال از زمینی شدنت گدشته...روز به روز بیشتر عاشقت میشم..تو نفس من و بابایی هستی...

 

بابای بابایی هم واست یه فرش دست باف خرید و بابای منم چک پول داده..من و بابایی هم این ماشین شارژی رو خریدیم

اینم عکسهای آتلیه ات

اینم عکسهای رستوران که زیاد جالب نیستن آخه فرصت نشد خوب عکس بگیریم

 

اینم عکس پهار دست و پا رفتنت واسه اولین بار فردای روز تولدت  خونه ی مامان سارا

اینم که خودت بلند میشی البته از وسایل میگیری و بلند میشی و یا کنار وسایل راه میری یا ول میکنی تا نصفه راه مثلا یک متر میای و بعد میفتی..انشالله بزودی راه میری...

 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 3 خرداد 1394ساعت 19:17 توسط مامان مرضیه| |

پسرم تولدت مبارک..

گفتم بیام الان که نصف شبه بنویسم و اولین کسی باشم که تولدت رو بهت تبریک میگم.گلم.عشقم.عزیزم.تولدت مبارک...یکساله شدی..باورش برایم سخت است..چه زود گذشت..یکسال پر ازسختی و شادی و خستگی و ....

یکسال پر از عشق مادرانه....تو مرا مادر کردی و من از تو تشکر میکنم.پسرم نفسم و روحم با تمام وجود میگویم عاشقتم..

عاشق بوی تنت ...شیطنت چشمانت..رفتارهایت و عاشق صدای نازت..و از همه مهمتر عاشق روحت هستم.تو معصومی و پاک..

یادش بخیر پارسال این موقع بابایی مثل الان خواب بود و من داشتم از تکونهای عجیب غریبت حس میکردم داری میای..و کم کم شروع دردها و بالاخره اتمام انتظار...

پسرم یادش بخیر..ساکم و مدارکم آماده بود...توی ماشین بابایی گذاشته بودم...که هروقت دردم گرفت زود بریم..الان اشکام داره میریزه..خدایا ممنونم که این فرشته ی زیبا رو بهم دادی...

فرشته ی زیبای من تو آمدی و مرا از تنهایی نجات دادی و انید زندگی را در دلم روشن کردی...

پسرم آنهمه درد و رنج زایمان در مقابل دیدنت هیچ بود...پسرم تمام هستی من دیوانه وار دوستت دارم..عزیزم

پارسال تو دلم بودی و این لحظات واپسین لحظات یکدل بودنمان بود...دلم برای آنروزها هم تنگ شده.آخه اون موقع تو فقط مال من بودی...مال خود خودم.....پسرم دلتنگ تکونهات شدم..آخ..

دلتنگ لحظه شماری واسه دیدنت...

اما چیزی که به این دلتنگی پایان میدهد با تو بودن است..الان صدای نفسهات داره لالایی میخونه واسم..امید زندگی بهم میده..

تو از خودمی..کسی از جنس خودم از وجود خودم..از خون خودم..پسر خردادی من سالروز زمینی شدنت مبارک.....

میبوسمت......بووووووس..دستای کوچیکتم میبوسم..الان باید سعی کنم بخوابم چون روز کلی کار دارم.با تمام وجودم و عشقم برات تولد گرفتم...

امیدوارم همه چی خوب باشه...درسته تو لیاقتت بالاتره اما خوب از مادر حقیرت بپذیر...فدایت بشوم...بوووس

[موضوع : ]

نوشته شده در جمعه 1 خرداد 1394ساعت 1:55 توسط مامان مرضیه| |

روز مادر که ما به سمت کیش رفته بودیم اما خوب یک روز قبلش هدیه هامو دریافت کرده بودم ..

اینم عکس هدیه های بابایی و اونم دایی جونه که سه تایی رفتع بودیم کافه تریا تو ایل گلی

 

 

 

یازده ماهگی ات مبارک پسرم...قربونت بشم که هر روز بزرگتر میشی...

 

 هشت اردیبهشت دندون سوم و چهارمت رو در آوردی ..و واقعا شلوغ شدی...از همون روزم کامل سینه خیز میری البته آروم و در حد یک متر و اینکه خیلی خیلی شلوغ شدی.و 13 اردیبهشتم خودت از وسایل میگیری و کامل بلند میشی.عزیزم دوستت دریم خیلی زیاد.همچین جیغ میکشی که نگو آخه همش میخوای باهات بازی کنیم ..

راستی خیلی خوب کلمه ی الله اکبر رو میگی و کاملا میری به یجده و ا ای منو در میادی و هی مهر و جانماز رو بر میداری...اینم عکسش

راستی 12 اردیبهشت روز پدر هم بر پدر عزیزم و پدر شوهرم و همسر عزیزم مبارک باد..واسه بابام  پارچه ی شلواری و واسه پدر شوهرم ساعت مچی و منم واسه حسن عزیزم  چند هدیه ناقابل از طرف  خودم و علی گرفتم.اینم عکسش که اولی از طرف خودم و دومی از طرف علی

 

بقیه عکسها در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394ساعت 14:57 توسط مامان مرضیه| |

روز جمعه ساعت 1 شب ما به سمت تهران حرکت کردیم و از اونجا ساعت 1 روز جمعه پرواز کردیم به سمت کیش و بابای بابا هم با ما بود...تو راه تبریز تهران من شب رو رانندگی کردم که کلی بابای بابا خوشش اومده بود.البته چون اون اولین بارش بود میدید زیاد ذوق کرده بود وگرنه من که عادت دارم.خلاصه توی کیش هتل شایگان رفتیم که 5 ستاره بود و عالی بود..کلی گشتیم و خوش گذروندیم..اونجا بابای بابا خیلی مهربون شده بود آخه تنها بود و اون.. باهاش نبود واسه همین مهربون بود...خوب پسرم من رفتم غواصی و جت اسکی و کلی تفریحات دیگه و بابایی هم همین طور رفت غواصی...عزیزم پارک دلفین ها رفتیم که عالی بود...فوق العاده بود...کشتی آکواریومی و تفریحی و کلی جای دیگه..تو هم که فقط دلت میخواست تو آب باشی فرات بشم...بوووس و بعد ما تو تاریخ 25 فروردین به تهران برگشتیم و از اونجا با ماشین خودمون به تبریز..

از بابایی بخاطر اینهمه محبتش ممنون

 

 

بقیه تو ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394ساعت 14:43 توسط مامان مرضیه| |


عکسها تو ادامه ی مطلب

 

ما 3 فروردین به سمت شمال حرکت کردیم و روز اول رو توی انزلی موندیم و فرداس راهی رامسر شدیم تو رامسر سوار تلکابین شدیم..لب دریا رفتیم خلاصه کلی خوش گذشت و شب سوم تو محمود آباد موندیم و شب چهارم رو توی بابلسر موندیم ..خیلی خیلی خوش گذشت..

بعدش که میخواستیم برگردیم مامان سارا زنگ زد گفت ما داریم از قم به سمت مشهد میریم اگه شما هم میایید از شمال حرکت کنید..خلاصه بابایی و منم قبول کردیم و رفتیم.و خدا رو شکر چند روزم مشهد بودیم که خیلی خوش گذشت..اینبار نسبت به دفعه ی قبل کمتر اذیتم کردی ..و اونجا رفتیم دیدن دوست وبلاگی ات حسام جون که واقعا خیلی مهمون نواز و مهربون بودن.و تو مشهد هم کلی زیارت کردیم.زیارتت قبول پسرم.. و روز 12 فروردین رسیدیم تبریز خونمون که کمی جمع و جور کردیم و شب حرکت کردیم به سمت باغمون تو عجب شیر تا 13 بدر رو با بابای بابا باشیم..که کلی خوش گذشت....خدا مامان جون رو بیامرزه جاش خالیه و جاشو به آدم بدها داده عزیزم...

ای خدا بزرگه..اینم خاطراتمون...

 


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394ساعت 14:30 توسط مامان مرضیه| |

پسرم...با تمام وجودم تبریک میگم..ببخش که دیر شده..اما بالاخره آپ کردم..عزیزم بخاطر شما امسال من فانتزی درست کردم هفت سینمو...شما سر تحویل سال خواب بودی...فدات شم

 

 

 

اینم عکس چهارشنبه سوری ات

تو خونه آتیش درست کرده بودم از اسپند...از آتیش پروندیمت و بابا واست بخاطر سنتی که هست آینه کوچیک و یه بساه اسپند خریده بود و کیکم خریده بود...منم تزیینات کرده بودم ..آجیل چهارشنبه سوری هم عالی بود

 

اینم عکس هفت سینت

 

 

 

لحظه ی تحویل سال و دعای سال

1394

ساعت 2 و 15 دقیقه و 10 ثانیه روز شنبه 1 فروردین 1394 هجری شمسی
مطابق 30 جمادی‌الاولی 1436 هجری قمری و 21 مارس 2015 میلادی خواهد بود.

سال بز هم هست.. و ملت و مردم و همدلی هم هست

اینم تقویم 1394 که خودم واسه علی جونم طراحی کردم..البته واسه مهیلا و نگار و آراد و محمد سجاد و مهنا و شهراد وچند نفر دیگه هم طراحی کردما..امیدوارم بپسندی

اینم تقویم پارسالت بلزم طراحی خودم

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394ساعت 14:17 توسط مامان مرضیه| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com